همون مرده که یه تیر کمون دستشه رو فقط میتونم تشخیص بدم توی آسمون.
نوشتهشده به وسیلهٔ bisgoorit در Uncategorized در 25 مارس 2012
گاهی احساس میکنم نیاز دارم بر یه جای خلوته خلوت، هوا هم تاریک باشه یا اگه روزه ابری باشه برم بشینم زل بزنم به آسمون یا یه جای دیگه. به هر حال اون جای دیگه پنجره ی خونه ی همسایه نمیتونه باشه، چون ممکنه آقای همسایه تو خونه با شرت راه بره و مسلما دیدن پشم و پیل های آقای همسایه هدف من از تنها بودن و خلوت کردن با خودم نیست. خوب از بحثم منحرف نشم که انحراف کاریست بس لذت بخش و بد و گناه دارو اینا. بله برم زل بزنم به یه جایی یا مثلا اگه شبه به ستاره های آسمون. حالا واقعا نمیدونم ازین کار چی عایدم میشه اما واقعا این امید رو دارم که یهو یه نسیم خنک بهاری باید و من به اشراق برسم . یه وحی به من نازل بشه که یه جیزی بگه و منو امیدوار کنه. البته این از فانتزیامه که خوب نمیشه. خوب پس میرم زل میزنم به آسمون و بعد به چیزایی که قبلا می خواستم فکر میکنم و بعد به این نتیجه میرسم که دیگه نمی خوامشون. در واقع به این نتیجه میرسم که واقعا به هیچ آرزویی دیگه تمایل ندارم و از این وضعیت خوب خوشحال نمیشم. واسه زندگی کردن انگیزه چیز مفیدیه. انگیزه کلا مثل مسواک زدن میمونه. میری مسواک میزنی آت و آشغالای چسبیده به دندونتو میریزی میره ، انگیزه هم یه چیزی توی همین مایه هاست مثلا اگه یه وقتی ناراحت باشی میتونه با انگیزت اون ناراحتی رو بریزی بره پیش همون آت و آشغالایی که قبلا توی دهنت بوده و با مسواک فرستادی رفته خونه آقاشون. حالا شاید ربطی هم نداشت مقایسه ی انگیزه و مسواک اما خوب همینه که هست و اینجا هرچی من میگمه. خوب معمولا به علت نداشتن انگیزه من هر چند روز یه بار یا روزی چند بار به وضعیت پوچی میرسم. مثلن میگم ببین فلانی چه انگیزه ای داره می خواد بعد از لیسانس واسه ارشد بخونه. ببین اونیکی چه تلاشی میکنه و فولان. خوب اینا خوبه آفرین بهشون. اما خوب این کارا منو خوشحال نمیکنه. بعد از یه طرفم میگم خوب از لش کردن به چی رسیدی؟ میبینم باز اینم منو خوشحال نمیکنه. بعد با خودم در گیر میشم . بزن بزن و گیس و گیس کشی. بعد یهو میگم ای بابا آخرش همه ی اینا تموم میشه بعد آروم میشم میگم آخیش پس برم لش کنم. البته درسته آخرش همه ی اینا تموم میشه اما خوب لش کردن نداره دیگه. به هر حال باید یه کاری کرد و من نمیدونم چه کاری. کلا از هیچ کار خاصی خوشم نمیاد. تواناییه عاشق شدن هم ندارم که بشینم یه کمی احساساتی بازی در بیارم و سر خودم رو گرم کنم. از تشکیل خوانواده دادن خوشم نمیاد. دلم نمیخواد ازدواج کنم و چند تا بچه پس بندازم و بعد پیر بشم و بمیرم. دلم نمیخواد زندگیم مثل 99% از آدمای دیگه باشه. همیشه آرزوی یه زندگیه خاص رو داشتم اما نمیدونم اون هم میتونه چجوری باشه مثلن. ازدواج خوبه ها اما بدون فک و فامیل و حرفای مفتشون و هم بدون بچه. یه رابطه ای بر پایه ی علاقه و رفاقت. دوتایی حال دنیا رو بردن. اما خوب به علت های مختلفی میتونم بگم از جمله انسانهایی هستم که ازدواج نخواهم کرد. من یه آدم آزادم ، درسته از آزادیم دارم واسه لش کردن استفاده میکنم اما این کاریه که خودم دارم میکنم نه به اجبار یکی دیگه. کلا به قول بچه ها تو کتم نمیره بکن نکن های کسی رو گوش بدم . خوب اومدم دور همی یه کمی چسناله کنم
. اگه فهمیدین مرضم چیه بهم خبر بدید خوشحال میشم.
تساوی حقوق زن و مرد !
نوشتهشده به وسیلهٔ bisgoorit در Uncategorized در 3 دسامبر 2011
اونوقت میگن تساوی حقوق زن و مرد توی ایران وجود نداره. آقا وجود داره. اولین نشونه هاش توی که .ریز.ک بود که کلا دختر و پسر فرقی نداشتن با هم همگی با هم در راه رضای خدا انگول میشدن. دیگه بیشتر ازین میخواید؟ بعد از اون قضیه جامعه هم تحت تاثیر این عمل شهادت طلبانه و خدا پسندانه قرار گرفته و گفته از مسلمین سبز سرزمین سبزمان بخواهیم تا ما را انگول کنند تا همه از انگولی دراز و شیرین لذت ببرندو بنیاد امور انگولیان خاص. بله امروز پدر گرام رفته بودند دم در این ساختمون بقلی که تازه دارن میسازنش و چند تا افغانی توش هست که از اون افغانیه بخواد بیاد نمیدونم چی کار کنه که دید یه زن و مرد اومدن اونجا مرد حدودا 50 ساله افغانیه رو تا میخورد زدن. بعد بابام گفته چی شده ، اون مرده گفت که پسرش هر روز صبح که میخواد بره مدرسه از جلوی این ساختمون رد میشه این افغانیه هم هی بهش میگه آره جیگر بیا بالا ، بیا بالا ، بیا بالا اونجا نه …..
بعد این مرده هم از ترس اینکه به پسرش تجاوز نشه اومده حال یارو رو بگیره. نمیدونم شکایت میکنه یا نه. آره کار به اینجاها کشیده.این افغانیه از زن و زندگیش توی افغانستان دور شده اینجا هم بهش فشار اومده بعد گفته چی کار کنم؟ بعد دیده بابا اینجا کشور اسلامیه شما نیت خیر داشته باش برو هر غلطی خواستی بکن بگو در راه اسلام و مسلمینه. اصلا دیده بابا اینا که خودشون اینکارن ، خودشونم به خودشون رحم نمیکنن پس چرا ما بی بهره باشیم. بالاخره یه سفره بازه دیگه چرا پس ما یه لقمه نزنیم؟ اینجوری شد که این لقمه توی گلوش نزدیک بود گیر کنه خفش کنه. من اصن نگران شدم یه جورایی . بابام دیگه میره از خونه بیرون هی باید زنگ بزنم ببینم این افغانیا ندزدنش ببرن بهش تجاوز کنن. بردارای گرامی نگرانتونم. مراقب خودتون باشید. دیگه این قضیه شوخی بردار نیست، یکی بهش فشار بیاد دیگه دختر و پسر و زن و مرد نمیشناسه ها فقط دنبال یه سوراخی چیزی میگرده که آره. تازه من شنیدم توی روستاها و دهات ها به خر هم رحم نمیکنن. اون خره که هیچی اونا به خودشون هم رحم نمیکنن. البته با یکی از شاهدان عینی صحبت کردم از چند جای دیگه هم شنیدم. اصن میدونید چیه کلا اینجا بین زن و مرد و حیوون و اینا هیچ تفاوتی نیست. همه در یک سطح هستن. بگو ماشالا.
صبح خود را چگونه گذراندید. با ذکر مثال
نوشتهشده به وسیلهٔ bisgoorit در Uncategorized در 15 نوامبر 2011
صبح وقتی از خواب بیدار شدم اصلا نمیدونستم واسه چی از تختم بیام بیرون. البته یک گزینه بود برای بیرون اومدن اما من سعی میکردم بهش فکر نکنم . اونم رفتن و دویدن بود.هیچی دیگه چون کلا خودمو زدم به اون راه از تختم نیومدم بیرون و همونجوری هی ازین پهلو به اون پهلو میشدم. هی بالش (بالشت) رو میزاشتم روی سرم تا بلکه خوابم ببره و از این جنگ میان خودم و باسنم برای رفتن و دویدن خلاص بشم. اما خوابم نبرد که. آخر هم این باسن فراخ برنده شد. ماشالا این روزا خیلی زورش زیاد شده. ماشالا ماشالا خوبم بزرگ شده. هر روز فراخ تر از دیروز. اگه باسن بنده هم یک نمودار رشد داشت ازونایی که به بچه ها میدن این خط توش که نمیدونم اسم علمی و تخصصیش چیه جوری رشد میکرد که گویی یک خط کش گذاشتی و یه خط عمودی کشیدی. بگو ماشالا. حالا از بحث اصلی منحرف نشیم. هیچی پس از واگذاری نتیجه به باسن محترم دیدم که بابا خوابمم نمیبره حالا چی کار کنم. بهد دیدم عجب زندگیه بورینگی دارم (اوه مای گاد آی ام سو خارجی). این چه وضه زندگیه. کلا حس خنثی ای داشتم سر صبحی. حوصلم سر رفته بود که چرا من کاری ندارم واسه انجام دادن. البته درس دارم واسه خوندن ها که اونا جز کار ها حساب نمیشه. دارم از مسائل مهم زندگی مثل تفریح و این چیزا حرف میزنم. این بحث های پیش و پا افتاده ی تحصیلی برن غاز بچرونن.حوصلم سر رفته از همه چی. خعلی زیاد. بعد یهو یاد اون دوستم افتادم که دیروز فهمیدم 3 تا از رگای قلبش گرفته و به خاطر نبود ویتامین کا لختگی داره و اینا. وقتی فهمیدم اصلا باورم نمیشد. سن 24 سالگی خیلی زوده واسه این چیزا. تازه یه آدمی که کلی بچه درس خونه و جزو اینکاره های مملکته. خیلی ناراحت شدم براش کلی روحیش رو از دست داده بود. هیچی یکمی هم یاد اون افتادم. بعد گفتم خوب حالا نوبت فکر کردن به آرزوهامه. بعد دیدم بابا از بس بهشون فکر کردم دیگه عنشون در اومده دیگه. گفتم یه استراحتی بهشون بدم. بعد بلند شدم اومدم پای کامپیوتر نشستم که نت گردی. الانم توی یه حالتی هستم که به شوفاز تکیه دادم و کمرم داره میسوزه و من هی میام جلو تا جدا بشم ازش و بعد که یکمی خنک شد دوباره تکیه میدم. و دوباره میام جلو و دوباره میرم عقب. هی میام جلو هی میرم عقب. و من آدمی هستم گرفتار در لوپ ِ جلو و عقب.(یه کمی جلو تر از آستانه ی فصلی سرد)
نوشتهشده به وسیلهٔ bisgoorit در Uncategorized در 14 اکتبر 2011
من اصلا حوصله ندارم . حوصله حرف اضافه، غر غر اضافه ، قیافه گرفتن بقیه و …… چیزهایی از این دست. حتی حوصله ی چیزهای غیر اضافی رو هم ندارم. حوصله ی تمیز کردن و جمع و جور کردن اتاق مثلا.
من کلا آدم بی اعصاب بی حوصله ای هستم. از اینکه کسی بهم دستور بده یا اینکه یه کاری رو چند بار به میل خودم انجام بدم از دفعه ی بعدش بقیه فکر کنن دیگه وظیفمه بدم میاد،یه خاطر همین دیگه اون کارو انجام نمیدم تا بفهمن من نوکر بابای هیچ کسی نیستم. از اینکه بابام میاد توی اتاقم به تختم گیر میده که چرا اینجوریه و اونجوری نیست حالم بهم میخوره.این چیزا فوضولیه میفهمین؟ کم مونده بیان بگن شبا ساعت 9 برو بخواب دیگه.میدونم اینا مسائلی نیست که یه آدم 22 ساله بخواد سرشون غر بزنه. اصلا این چیزا نباید پیش بیاد اما متاسفانه من با این مسائل درگیرم.من الان خیلی از کارا رو سر لج و لج بازی نمیکنم . من لجبازم میدونم.اما دلم نمیخواد کسی واسه من تصمیم بگیره و پاشو توی کفش من بکنه. از اینکه میبینم پدر و مادر من یه ذره به این فکر نبودن که بگن این بچمون بره یه هنری یاد بگیره اما تا دلتون بخواد سر اینکه من چرا کار خونه بلد نیستم غر میزنن حرصم میگیره. به خاطر همین هم من هرگز و هرگز کار خونه نمیکنم. از اینکه میگن دو روز دیگه شوهرت میندازتت بیرون حالم بهم میخوره. چرا با خودشونمیگن دو روز دیگه توی این جامعه تو چه حرفی واسه گفتن داری؟ چرا نمیگن تو چی داری از خودت؟ هنر داری؟ موسیقی؟ علم؟ اصلا به این چیزی که میخونی علاقه داری؟و …… متاسفانه عقاید مزخرف سیصد سال پیش که آی شوهر کنی اینجوری و شوهر کنی اونجوری. ممکنه سر لجبازی با اینا من قید شوهر کردن رو هم بزنم.
متاسفانه دارم کم کم به ایننتیجه میرسم که این دنیا چیزی نداره که آدم بهش ایمان داشته باشه و بهش امید ببنده. از اون خدا گرفته تا بنده ی خدا. خدا متاسفم که اینجوری میگم اما منو چند ساله گذاشتی سر کار؟ چرا اینجوری میکنی؟ اگه سرنوشت آدما و بدبختیاشون و همه چیز دست خودشونه پس تو چه باشی و چه نباشی چه فرقی دیگه به حال ما میکنه؟ چرا وقتی که حتی به حرفت هم گوش میدیم آخرش میرینی بهمون؟
دارم یاد میگیرم که هیچی درست نیست.همیشه باید حجمی از ریدمان رو با خودمون از اینور به اونور حمل کنیم.روی هیچی نمیشه امید بست. 3 سال به خودت امید میدیو بعد میبینی کم کم هرچی که بهش امید بسته بودی داره از بین میره. خسته شدم دیگه. وقتی حتی خودمم فکر میکنم که 22 سالمه باورم نمیشه. از دور یه آدم 22 ساله خیلی جوون به ذهن آدم میرسه. اما من خیلی پیرم خیلی. احساسی و انگیزه ای برای ادامه ندارم. فکر هم نمیکنم که فرصتی باشه حتی.متاسفانه من زیادی بزرگ شدم که دارم کم کم به آخرش میرسم.عذاب و اعصاب خودی هر روز؟ نه خودمونیم هر روز؟ خجالت هم خوب چیزیه. یا بزن همه چیو تموم کن و ما رو بکش یا اینکه حداقل ما رو به یه آرزومون برسون. اما اینقدر مرد باش که اگه خواستی بکشی یهو خلاصمون کن و زجر کشمون نکن. آدم باش
:|
نوشتهشده به وسیلهٔ bisgoorit در Uncategorized در 25 سپتامبر 2011
گاهی احساس میکنم باید بنویسم تا خالی بشم. بنویسم هرچی توی سرم میگذره. بعد تا دفترم رو باز میکنم یا میام سراغ وبلاگ دقیقا نمیدونم چی بنویسم. یعنی اون لحظه اصلا هیچی به ذهنم نمیرسه. دو حالت وجود داره. در حالت اول اینکه یا کلا مغزم تعطیله و حس خود عن پنداری داره و فکر میکنه یه پا چه بسا جفت پا داستا یوفسکی هست و دوم هم اینکه از بس از موضوعات مختلف میخوام بگم نمیدونم از کجا شروع کنم و گیرپاچ میکنه مغزم(کلا مشکل مغزیه پس به گیرنده های خودتون دست نزنید). در حالت اول اگر مغز بنده کلا تعطیل باشه پس اون حس نویسندگی از کجا نشئت میگیره؟ بله از غده ی خود عن پنداری. از عوارض این غده این هست که آدم فکر میکنه که ذاتا یه نویسنده هست. و اگر یه کمی بلد بود چجوری از کلمات استفاده کنه میتونست یه نویسنده یا حداقل یه وبلاگ نویس موفق بشه. اینا رو من به طور کامل و واضح در خودم مشاهده میکنم. باید بگردم دنبال غده. در حالت دوم هم که بازم راجع به من صدق میکنه اینه که من واقعا در طول روز به خیلی چیزا فکر میکنم که آه از نهاد من بر میاره و میتونم بیام اینجا کلی براتون ناله های چسناک بکنم اما از بس که زیاده نمیدونم از کجا شروع کنم. پس دیدیم که من کاملا مشمول هر دو حالت میشم. نتیجه چی میشه اونوقت؟ خوب از اونجایی که ما توی این زندگی گاهی واقعا به هیچ نتیجه ای نمیرسیم که فلان چیز چرا؟ یا اونیکی که چی بشه؟ یا یه جوون چرا باید از بالای یه جایی بیوفته بمیره اونم فقط به خاطر مهمونی رفتن؟ دیدید؟ پس کلا وقت خودمون رو برای رسیدن به نتبجه هدر نمیدیم و میگیم آقا همینه که هست. حرف اضافه هم نباشه.
تقریبا اکثر فیلم هایی که دیدیم و میسازن اینجوریه که یه آدم بی اراده و تنبل حالا از هر نظر اولش حسابی گند میزنه به زندگیه خودش و بقیه بعد سر یه اتفاق متحول میشه و تصمیم میگیره هم بکشه و کلا همه چیز رو درست کنه و آخرش هم میتونه و موفق میشه. اما من خودم به شخصه در زندگیه خودم به طور کامل و قطعی تا به اینجاش ریدم. یه سری کارایی میکنم که خودم شدیدا از دست خودم عصبانی میشم. حتی به خاطر اون کار تا چند روز افسرده و سگ اخلاق میشم. میدونم یه کاری رو نباید بکنم اما میکنم و بعدش شدیدا عصبانی میشم. نمیدونم شما میدونید که عصبانی شدن از دست خودمون بسیار زجر آور تر از عصبانی شدن از دست بقیست؟ اونم وقتی میدونید او گهی که خوردید کاملا آگاهانه بوده و از روی نادونی نبویده؟ خوب اگه نمیدونید الان بدونید. یعنی اینکه آدم اختیار و اراده نداشته باشه. یه کاری رو بکنه بعد از عواقبش بترسه و دوست نداشته باشه بقیش رو ببینه؟ یه مثال خیلی ساده اینه که رژیمت رو بشکنی وقتی واقعا ار ته فلبت میخوای که بدن کات شده ی زیبایی داشته باشی ، این یه نمونش بود حالا بقیش بماند. من هنوز نتونستم مثل اون فیلما خودم رو هم بکشم. در واقع گشادی و بی ارادگی از حد گذشته. نمیدونم از کی کمک بگیرم وقتی میدونم همه چیز دست خودمه. از دست خودم عصبانی هستم زیاااد.من معمولا توی اکثر و یا همه ی مسائل مهمه زندگیم اینجوری ریدم. و البته استعداد خاص و ویژیه ای توی تر زدن دارم. نمونه هاش آرزو های شخصی که یه کمی نیاز به هم کشیدگی بوده. کنکور . سایر چیزها. ریدم برادر ، ریدم خواهر .
دختری هستم با موهایی گره زده در پس کله ، عصبانی و نا امید از دست خود، در خونه تنها بدون تلویزیون. و همچنین در آستانه ی فصلی سرد (به قول بچه ها ).
مادر رمانتیک
نوشتهشده به وسیلهٔ bisgoorit در Uncategorized در 15 سپتامبر 2011
وقتی فیلما به جاهای رمانتیک و عشقولانش میرسه مامانم اشک توی چشماش جمع میشه ، حتی بعضی وقتا این سریالا رو ظبط میکنه(منظورم این سریال همسان هست که عشقشون ناکامه) بعد میبره توی کامپیوتر قسمتای رمانتیک و نگاهای عاشقونشونو جدا میکنه و میشینه هی پلی میکنه و ذل میزنه نیم ساعت همون صحنه رو نگاه میکنه و مثل الان که من دارم اینو مینویسم ما رو به گا میده. این کارا رو من باید بکنم که عاشق بودن و مورد عشق قرار گرفتن برام داره کم کم عقده میشه. مامانم با عشق ازدواج کرد اما پدر محترم بعدش چنان رید به این عشق که به 10 تا آفتابه هم نمیشه پاکش کرد. به نظرمم یه جورایی نشونه های عشق ناکام رو مامانم داره از خودش بروز میده. حیف مامانم لیاقتش بیشتر از این حرفا بود حیف.الان من موندم با این جوون چی کار کنم. الان یعنی جای منو مامانم عوض شده آیا؟ چند وقته دیگه برم عاشق بشم بیام ازین حرکتا جلوش انجام بدم یه کمی به خودش بیاد ببینه این کارا آخر عاقبت نداره .آره حداقل به فکر خودتون نیستید به فکر ما باشید که وقتی ماهواره رو جمع میکنید این نیاد هی غر بزنه به جونمون که آی من فارسی وان رومیخوام و زنگ بزنه به دختر عموش که برام ظبط کن من امشب همسانمو میخوام. نکنید دیگه بابا. بیا من جلوت برم یکیو ببوسم و بمالم تو هم بشین هی نگاه کن کیف کن. حداقل این وسط هم یه چیزی به من میرسه هم تو به هدفت میرسی.
کودکانه های بی خود!
نوشتهشده به وسیلهٔ bisgoorit در Uncategorized در 15 سپتامبر 2011
گاهی اوقات یه سری شعر ها ، کارتون ها، حتی وضعیت های آب و هوا منو یاد بچگیام میندازه. همیشه اینجور مواقع یه حس شخمی بهم دست میده ، یه حس تلخ، یه حس کدر؛ یه حس به رنگ جلدای کاهی کتاب فارسی دبستان که روش چند تا مداد بود که سرش گل داشت. یاد آوری اون وقتا گاهی ممکنه برام جالب باشه اما به خوبی و حتی مزخرفیه طعم شکلات تلخ 99% هست. هیچ وقت دلم نمیخواد به اون موقع ها برگردم. با این که سیبیل نداشتم اما خیلی از شرایط رو زیر سیبیلی رد کردم. از همون موقع مردی شده بودم برای خودم.یه محیط پر از استرس از وجود کسی توی خونه. از ترس اینکه الان بیاد یه چیزی بگه گیر بده و یه کتکی بخوره آدم. هرچند هنوز گیر ها هست ، هنوز استرس هست اما دیگه من اون آدم کوچیک بی دفاع ظریف نیستم.اینجوریاست که کمی خودشو جمع کرده. خیلی بده این استرسی که توی وجود و روح آدم ثبت بشه. دیگه ول کن نیست.اینجوری کم کم عاطفه درون من مرد؛ البته نمرد اما نمود خارجی نداره، اما من هنوز درون خودم یه آدمی هستم که شدیدا دلم میخواد کسی رو دوست داشته باشم و کسی منو دوست داشته باشه. اما دیگه نسبت به خانوادم نمیتونم ابراز احساسات کنم. دیگه برام سخته. من هنوز یه آدم احساساتی هستم که شدیدا به عشق ایمان داره و منتطره تا روزی به دستش بیاره. من سنگ نیستم.
نمیدونم به قانون کارما معتقد هستین یا نه. اما من بدجور توی دوران کودکیم کارما پس دادم. نمیدونم زندگیه قبلیم چه گهی خورده بودم. به هر حال این پروسه ی کارما هنوز تمومی نداره و من گاهی یه دوره برام شروع میشه که مثل خر توی گل میوفتم و شروع میکنم به دست و پا زدن که جون مادرتون انگشتتون رو از فلان جای ما در بیارید بسه دیگه.
آقا در بیار بسه به خدا بسه
منو این همه خوشبختی محاله؟
نوشتهشده به وسیلهٔ bisgoorit در Uncategorized در 14 سپتامبر 2011
اینجانب معمولا حرف زیاد دارم واسه زدن. اما کو کلمه ی درست حسابی واسه این همه تراوشات ذهنی؟؟ کو؟ کو یارم، یارم کو؟. چند تا وبلاگ نا موفق داشتم قبلا که نه تنها هیچ کسی نگاشم نمیکرد که خودمم به زور نگاش میکردم. من اصولا ناموفق از آب در اومدم. تنها مساله ی موفقیت آمیز در طی زندگی 22 ساله ی من همون زایمان موفقیت آمیز مادرم بود که اونم شانس مامانم بود نه من. بلی اینگونه پا به این دنیای شخمی گذاشتیم.من وقتی به دنیا اومدم کلی سیاه و چروک بودم و همش در عجم که چجوری مامانم سکته نکرد وقتی منو دید. فکر کن 9 ماه به دل بکشی بعد یه چروکیده ی سیاه تحویل جامعه بدی. پس کو عدالت خدا؟
هیچی دیگه مامانم بنا به اون احساس مادرانه ای که خدای خوب و مهربون توی وجودش گذاشته بود مجبور بود منو قبول کنه. مجبور بود آقا مجبور. منم کم کم بزرگ شدم. آره یهو بزرگ نشدما ، خیلی آروم با طمانینه ی خاصی بزرگ میشدم که همیشه همه بهم میگن این طمانینه ی تو ما رو کشته. داشتم میگفتم همینجوری که یواش یواش بزرگ داشتم میشدم اینجوری بود که من 8 ماهگی شروع کردم به راه رفتن و 15 ماهگی تازه دندون در آوردم. کلا سیاه و چروکیده ی بی دندونی بودم که بیا و ببین اما نترس.همین دندون در آوردن دیر من باعث شد کلی دیرتر دندون های شیریم بیوفته که من تا آخرای دبیرستان داشتم دندون مینداختم. فکر کن یه بچه دبیرستانی ببینی که یه دندونش افتاده و داره برات با طمانینه ی خاصی میخنده، کلا خیلی جذابه، صحنه ی رمانتیک اروتیک و کلی تیک تیک دیگه هست .وقتی من در حال بزرگ شدن بودم خیلی عر میزدم بنا به گزارش شاهدان اونقدر عر میزدم که یهو کبود میشدم و نفسم دیگه بالا نمیومد و همه نصفه جون میشدن که من دوباره نفس بکشم. یه چند باری هم خواستن تنفس مصنوعی بدن که خودم یهو همینجوری تونستم به تنهایی نفس بکشم. از همون موقع بود که عقده ی لب گرفتن موند به دل این بجه ی کوچیک. خوب بچست میبینه دلش میخواد. سیاه و چروکیده ی بی دندون کولی ای بودم که بیا و ببین. وقتی موقع مدرسه رفتنم شد ما پیچوندن لای دو توپ پارچه که یه وقت کسی این بچه رو نبینه یهو بگه ووای وایی چه جیگری چه چیزی بعد منو ببره اون پشت مشتا و یه لبی و یه چیزی و اینجوری و اونجوری. آقا ما در حالی که چونه ی مقنعه یمان کنار گوشمان بود همراه به دو توپ پارچه ای که به دوش میکشیدیم به مدرسه رفتیم و کلی رنج و مشقت. بعد آخرای دوران دبیرستان من آروزی اینکاره شدن به کلم زد و خواستم از ایران برم برای درس که کلی اینکاره بشم. بعد هی من خواستم برم و نشد بعد ریده شد توی همه چی من هی خواستم برم و نشد و از من اصرار از دنیا و خدا انکار. ما موندیم و رفتیم بسیار به صورت بی عار کنکور دادیم و بی عار تر برگشتیم که آخرش هم یه جایی مانند کلی آباد کتول قبول شدیم. بعد الان 3 سال گذشته و من کل این سه سال رو با زجر ادامه دادم. حالا تموم کنیم ببینیم چی میشه. بعد من آدمی هستم که هیچ وقت توی روابط عشقی شانس نداشتم. با این سن و سال نه تا حالا یه دوست پسر خوبی داشتم نه تا حالا یه علاقه ی دوطرفه داشتم. هر کی منو میخواست من نمیخواستمش هرکیم من میخواستمش اون منونمیخواست (ز من هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک…. به من هر آنکه نزدیک ازو جدا جدا من). بعد یعنی میشه یه روزی بالاخره یه چیز دو طرفه بشه؟ یا چیزا همشون یه طرفست؟
منو این همه خوشبختی محاله؟ من همینجوری آروم آروم و با طمانینه ی خاصی که از عاداتم هست همچنان منتظرم ببینم چی میشه. خیلی آروم . با طمانینه
Hello world!
نوشتهشده به وسیلهٔ bisgoorit در Uncategorized در 14 سپتامبر 2011
Welcome to WordPress.com. After you read this, you should delete and write your own post, with a new title above. Or hit Add New on the left (of the admin dashboard) to start a fresh post.
Here are some suggestions for your first post.
- You can find new ideas for what to blog about by reading the Daily Post.
- Add PressThis to your browser. It creates a new blog post for you about any interesting page you read on the web.
- Make some changes to this page, and then hit preview on the right. You can always preview any post or edit it before you share it to the world.